۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

موازی


حمید، شب نشینی دو شب قبل، وقتی که قرار بود هر کداممان شعری از شاعر محبوبمان بخوانیم، غزلی از حسین منزویِ مرحوم خواند؛ " ... من و تو آن دو خطيم آری، موازيان به ناچاری ..." انگار که تا به حال این شعر را نشنیده باشم؛ حس غم انگیزِ دلنشینی در تلاقی ریاضیات و شعر در این مصرع زاده شده ... صبح امروز با خودم فکر می کردم از خط موازی بنوسیم و بعد پیش خودم می گفتم باید عکسی از ریل قطار هم باشد. بعد از ظهر امروز رفتیم برای عکاسی از یک مسیل سابق که گذرمان افتاد به ریل های قطار؛ انگار منتظرم بود! ... ریل های قطار فقط در افق به هم می رسند؛ جایی که زمین و آسمان به هم رسیده اند
*
خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود
***
گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظه ی ديدارت
شروع وسوسه ای در من، به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آری، موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود
اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوری، مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه، بهانه اش نشنيدن بود
*
چه سرنوشت غم انگيزی، که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پريدن بود

****


می گویم: بایست از این تک درخت عکس بگیرم
می گوید: من دلم به حال تک درخت می سوزد؛ از بقیه درخت ها دور است و تازه نمی تواند از جایش تکان بخورد برای رسیدن
می گویم: با این همه به تنهایی سبز هم می شود، ثمر هم می دهد، قد هم می کشد ...
و او خودش اضافه می کند: ... تازه از کجا معلوم؛ شاید زیر خاک ریشه اش به ریشه دیگر درخت ها هم رسیده باشد