۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

گردشی بی صدا

شما همگان غُرّیدن برای "آزادی " را از همه بیش دوست می دارید امّا من بی ایمان شده ام به "رویدادهای بزرگ"ی که پیرامون شان غرش و دود فراوان باشد.
باور کن، رفیق دوزخی – هیاهو! رویدادهای بزرگ نه پُربانگ ترین که خاموش ترین ساعت های مایند.
جهان نه گِردِ پایه گذاران هیاهوهایِ نو، که گرد پایه گذاران ارزش های نو می گردد: با گردشی بی صدا.
بگو که چون هیاهو و دودِ تو فرونشیند همیشه چیزی چندان روی نداده است! چه باک اگر که شهری مومیایی و تندیسی در گِل افتد!
و این سخن را با سرنگونگرانِ تندیس ها می گویم؛ نمک در دریا ریختن و تندیس در گِل افکندن، بی گمان بزرگ ترین ابلهی ست.
تندیس در گِلِ خوار داشتِ شما می افتد؛ اما قانون آن همانا این است که زندگی و زیباییِ زنده ی آن دیگر بار از درونِ خوارداشت سر بَر می کشد. او دیگر بار بر می خیزد، با چهری خدایی تر و از رنج کشیدگی فریباتر. و به راستی ازین که سرنگون اش کرده اید شما را سپاس خواهد گفت، شما سرنگونگران را!
*

چنین گفت زرتشت / نیچه / داریوش آشوری / ص 146