۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

ابرهای دیر

 

 

 باران را دوست دارم، و زیر آن، فقط این نیست که خیس بشوم. از همین روست که ابرها را و آسمان ابری را دوست دارم و فقط این نیست که ابرهای ِ با هم را دوست داشته باشم؛ ابرهایی که فردای باران، تنها به آسمان شهر می‌رسند را طور دیگری دوست دارم؛ شاید از سر دلسوزی، که تنها و دیر رسیده‌اند؛ مثل خیلی‌هایی که دیر می‌رسند و انگار که اصلا نمی‌رسند و آفتاب تا به ابرهای بارانی برسند، بخارشان می‌کند، گم‌شان می‌کند، تمام‌شان می‌کند؛ انگار که هیچ‌گاه نبوده‌اند.
کاش من پیامبر ابر و باران بودم و معجزه‌ام، پیدا کردن همه ابرهای گم‌شده بود.
.
عکس را همین جمعه‌ای که رفت، گرفتم ... این ابر کجا رفت؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر