۱۳۹۷ مهر ۱۷, سه‌شنبه

230



گاهی به قدر همه دنیا، از همه آدم‌ها و از همه تاریخ و از همه رنج‌هایی که آدم‌ها در تاریخ برای خود ساختند و پرداختند و بر آن آویختند، وحشت می‌کنم، خسته می‌شوم و تنها حسودی می‌کنم به شاخه درختی روبروی پنجره اتاق طبقه چندم که تو از آن، آسمان و ابر و نور می‌بینی. مرگ برای رستاخیز شعر رسیده بود، عقربه‌های ساعت بی‌نیش و زهری، آرام چرخیده بودند، بی‌خون و زخم، دریده و پیش رانده بودند و من بی‌خبر مانده بودم از این شوق که مشتاق مراقبت دمادم بود، که تنها گوشه دل را روشن کرده بود و آن نیز، بی‌حضورِ فردا.

دل‌‌آرام!
دلم برایت تنگ شده، برای همه هوش و شیرینی‌های دلبرانه‌ات ... کاش دانسته بودم کدام ابر، چتر و چمدانم را خواهد پذیرفت و مرا با خود خواهد برد.