ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۴, شنبه

228



پشت پنجره خیره مانده بودیم به رگبار باران، به مردی که چتر نداشت و زیر باران بی‌عجله می‌رفت، انگار درختی بود که راه افتاده بود و تو گفته بودی او تنش را سپرده به مسافران اقیانوس و آسمان، به قطره‌های سرد و سریع باران. خواسته بودم بگویم آن ابرهایی که قرار گذاشته‌اند بارِ باران‌شان را بر سر سرزمین ما خالی کنند، لابد خیلی حرف‌ها باید داشته باشند؛ از اقیانوسی دور که از آن برخاسته‌اند و از آسمان سرزمین‌هایی که راه سفرشان بوده ... اسم "سفر" در خیالم که آمده بود، تنم لرزیده بود، ترسیده بودم. حرفم را خورده بودم به تمامی، نمی‌خواستم به "سفر" فکر کنی، حرف‌اش را بزنیم حتی.
...

باران می‌بارد ... 

حالا تنها پشت پنجره، ایستاده‌ام. سفر تو را برده. مگر از این مسافران اقیانوس و آسمان، سراغی از تو بگیرم.
آن مرد که تنش را سپرده بود به مسافران اقیانوس و آسمان، آیا هیچ‌گاه به تردید عادت کرده بود؟