ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۱, دوشنبه

226

اصلا معلوم نیست این شهر چرا از "آغوش مهربان"اش جدا مانده که این همه سرد است، تاوان نیاسودن سر بر کدام سینه را می‌دهد که چنین، همیشه غروب است که در آسمان و زمین‌‍اش، می‌آید و می‌رود. من شهری را سراغ داشتم که گرم بود و همیشه بوی مشرق می‌داد، در میدان‌هایش هیچ آیین اعدامی تماشاگر نداشت، دهان کسی را نمی‌بوییدند در شهر، مردم در خیابان و کوچه‌هایش، به احترام درختان، درشت‌گفتن و شنیدن را از یاد برده بودند، گردنی کج نبود و چراغ دورترین خانه نیز روشن بود، تنهاترین پروانه با همه گل‌ها آشنا بود و رفیق، و شهر از عطر رازقی خالی نمی‌شد ...