۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

224


آخرین پرنده‌ای که در آخرین باران، نگاه مرا به منقار گرفت و برد، باید تا به حال به لب پنجره اتاق تو رسیده باشد؛ نگاه من تبدیل به آوازی در دور، در قاب پنجره می‌شود، تو لحظه‌ای درنگ می‌کنی، سر برمی‌گردانی سوی پنجره و من در آینه اتاق، تبدیل به دو چشم درخشان و خندان می‌شوم.

شرح باریدن باران را برایت نوشته بودم. غروب که آغشته به اضطراب شد، شیشه‌های پر از رویا را بردم توی ایوان و نگاهم را سپردم به پرنده‌ای که می‌خواست از سرشاخه خیسی پرواز کند سمت شهر تو.


شرح باریدن باران بماند؛ شاید وقتی دیگر. اینجا، مگر پرنده‌ای به فریاد برسد.