ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

223

دل‌آرام! چقدر دلم برایت تنگ شده است.

از آخرین باران، از آخرین عطر رازقی، از آخرین خنده شمعدانی، از آخرین پنجره روشن، از آخرین آینه بی‌غبار، از آخرین کبوتر آشنا و صبور، از آخرین میهمانی باد و گیسوانت، از آخرین فصل تماس، از آخرین جرئت بوسه و کنار، از آخرین اردیبهشت سبز و شعر، از آخرین روزنامه خبرهای خوب، از آخرین بادبادک رقصنده در آغوش آسمان، از آخرین جاده باران‌خورده و موسیقی، از آخرین سرمای مشتاق آغوش گرم، از آخرین خوبی، از آخرین خوشی، از آخرین نامه تو، از همه و از همه هزار سال می‌گذرد.

اندازه ندارد که بغض‌های گلو، موهای سفید و باز سفید، چشم‌های پیر و باز پیر ...
من که مغرورترین بودم و سقف آسمان کوتاه بود، حالا در دورترین کنج بکرترین غار دنیا جا می‌شوم؛ با سکوت، در سکوت.
.