۱۳۹۵ تیر ۱۴, دوشنبه

نامه 222


من که حالم خوب است عزیز ِ دل، نور چشم، عمر ِ جان؛ گاهی راه به دنیای سکوت می‌برم؛ چه دنیای پرسرو صدایی است، گاه آن قدر حرف می‌زنم، کلمه روی کاغذ هدر می‌دهم که فکر می‌کنم چرا با این همه "حروف"، این همه کم "کلمه" ساخته‌اند؛ یا نکند اصلا "حروف" کم‌اند؟ بعد حالم خوب‌تر می‌شود؛ آمدن و رفتن همه کاروان‌های همه اعصار را مجسم می‌کنم، همه بغض‌های خفته‌ی شاعران روزگاران را در مطلع همه شعرهای شیدایی، آخرین پیچ همه کوچه‌های دنیا را به وقت چشم بر هم زدنی در پسِ واپسین "خدانگهدارت"ها، سوادهایی را که تنها دلیل "داشتن"شان، رها کردن قلم برای وصف "لیلی" بود و بعد شرح ناتمام شکوه رقص جان، در رقص پیراهن لیلی، و مجسم می‌کنم حال نگاه‌های خیره به آسمان را که از محل اصابت‌ ردّشان بر سینه آسمان، ستاره و نور می‌پاشد بر سر جهان ...  
.
من حالم خوب است، همه چیز سر جای خود است؛ این "فاصله"‌ی حالِ بعید هم، و ملالی نیست جز همین.
.
تصدقت
.
امضا
.
.
.
.
.
مو‌هایت را بی‌حضور من شانه می‌کنی؛ و من به گُلِ شانه‌ات حسودی می‌کنم ...