ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱, سه‌شنبه

221




یک بهار دیگر هم تمام شد و رفت، خاطره شد، کلمه شد، ابر شد، باران شد، بوی گل و آواز چکاوک شد، یاد شد. بی‌آن‌که حواسم باشد، مثل خیلی وقت‌ها، این بهار هم تکه‌ای از مرا با خود برد ...
اردیبهشت بود؛ فاصله نبود، باید که یادت باشد؛ کنار بوته پرگل و غنچه رز سرخی، گفتم، بیا اینجا، این از آن‌هایی است که عطر دارد، فقط دلِ چشم نمی‌برد؛ از آن‌هایی که دوست داری شامه‌ات را کنارش جا بگذاری و بروی تو که دلِ چیدن گل نداشته‌ای، تصدقت، ببین ... گفته بودی: نکند کلمات به عطر این گل خو بگیرند، نیایند از پی‌مان، کلمه‌ها خیلی حساس‌اند، گاهی در جوار عطری، باید آرام بگیرند.
... و بعد سکوت بود، حظ شامه بود، لذت تماشا ...
«عشق نه این که مسئله پیچیده‌ای باشد؛ نه، موضوع این است که عشق یک مسئله نیست، فقط حقیقتی است بدیهی، احساس آرامشی است عمیق، خط آبی‌رنگی است روی پلک‌ها، لرزش لبخندی است روی لب‌ها. لازم نیست به حقیقتی بدیهی، پاسخی بدهیم. نگاهش می‌کنیم، تماشایش می‌کنیم، در سکوت با هم تقسیمش می‌کنیم، ترجیحا در سکوت.»
.