۱۳۹۵ خرداد ۴, سه‌شنبه

220

دل‌آرامِ خوبِ خودِ من، خوبیِ دارِ دنیا، بهانه‌ی ایمان

چقدر دلم تنگ است؛ هزار سال است که تنگ است؛ برای سینه‌ خودم وقتی که سرِ تو را و موهای وحشی تو را در برِ خود می‌گرفت و از لمس طره روی پیشانی‌ات، دستانم داغ می‌شد، برای انگشتان خودم تنگ است وقتی گره می‌خورد در انگشتان تو، برای چشمان خودم تنگ است وقتی حضورت را با برقی مدام در خود، به بزمی مدام شادمانه می‌برد ... چه خوش بود تکرار «مجال بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم / که این بلیغ‌ترین مبحث شناسایی است»؛ هزارها سال می‌گذرد از آخرین باری که خواندمش و من دلم تنگ شده برای تکرار مدام در مدام‌اش در محضر پرعطر و ناز تو ...

.

باید برگردم به دور؛ ببینم بال کدام پروانه‌ی عشقِ پرواز را آزرده بودم، هوای پرواز کدام پرنده را گرفته بودم که اینک تقاصی چنین می‌دهم؛ که مدام تو دوری و مدام من خالی‌‌ام از آغوش.