۱۳۹۴ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

217

تو تمام نمی‌شوی؛ این بشارت آسمان بود وقتی "آرام"‌ام  را وقف حضور تو کردم. خواسته بودم قد بکشم، خواسته بودم دوست داشته باشم شانه‌ی موهایت را، آن شال سفیدت با برگ‌های آبی را، آن گیلاس گوشواره‌ات را، آن نزدیک ترین دکمه پیراهن به گلویت‌ را، آن جوهر روی انگشتان‌ات را و  پرده اتاق‌ات را وقتی «آویختن‌اش، آسمان را از اتاق تو می‌گیرد» و خلوت تو، خود آسمانی تازه می‌شود.
.
چقدر حالم خوب می‌شود با عاشقی، با تو.