۱۳۹۴ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

213


باران بند آمده بود، جاده را رفته بودیم تا برسیم و بپیچیم به آن جاده فرعی که قدری جلوتر از روی خط آهن رد می‌شد، بعد قدری جلوتر جاده روستایی بود که دو سوی جاده را تبریزی کاشته بودند. قرار گذاشته بودیم تا خیسی باران روی تن درخت‌هاست و عطر چوب خیس خورده در هواست، تا هنوز مانده به موعد بدرودِ برگ‌های زرد و طلاییِ روشن درختان با شاخه‌ها، برویم به نیت روشنای چشم و طراوت نفس، به تماشای ضیافت باران و زمین و تبریزی‌ها. چه خوب بود؛ گفته بودی جمع هوای اینجا و خاک اینجا و چشم‌ها و نفس‌ها و دست‌های ما خوشبخت‌ترین‌های این لحظه‌های روزگارند؛ «شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت» و ما مدام به نسیمی حتی، خنده‌ها‌مان را رها می‌کردیم در کائنات.
.
آمدنی کفش‌هایمان حسابی گلی شده بود؛ انگار گوشه‌ای از زمان و مکان را با خود آورده بودیم ... بعد زمان گذشت ... زمان گذشت بی‌رحمانه ... «تا صدای پر تنهایی»؛ تا من باشم و گلدان پشت پنجره، که خاکش را با گِل کفش‌هایمان آورده بودیم، از آن خوشبخت‌ترین لحظه، به قاعده یادگاری، به امید محاصره زمان و مکان در پای گُلی.
.

.