ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۱۰, دوشنبه

216

عین دفتر جامانده روی نیمکت کلاس وقتی همه رفته‌اند، عین صندلی توی ایوان زیر کولاک برف، عین آخرین سار مسافر وقتی لوله تفنگ صیاد درست رو به تن خسته اوست، عین ابری که یک روز بعد از باران به آسمان آبی شهر رسیده، عین پروانه‌ای که همه پیله‌ها را دریده و خالی پیدا می‌کند، عین ایستگاه راه آهن ِ بی‌قطار، بی‌مسافر، عین باد وقتی تو موهایت را با گیره‌های خسیس پشت سرت بسته‌ای، عین همه این تنهایی‌ها؛ مثل این شب و روزهای بی‌وزن و بی‌حجم و بی‌شوق، خالی از آغوش تو، تهی از صدای تو ...
.
«تا نباشی نمی‌بینی
که من از بودن چه درکی دارم     و از دوستت دارم
و دارم با سیب صبر می‌کنم    و با ساعت مدارا»