۱۳۹۴ دی ۵, شنبه

207




هوای این شهر سال‌هاست ‌اکسیژن ندارد؛ عطر تن تو سال‌هاست دور است از حجم این شهر، دم و بازدم‌ات هوای مرا تنها گذاشته. حالا دار دنیاست و خاطر عاطر و  یاد رنگین‌ات؛ خون رگ‌های من به جاذبه آن خاطر و یاد است که تنم را شب و روز در می‌نوردد و من زنده می‌مانم، ای دل‌آرامِ خوب خودِ من.