۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

200




عصر جمعه پاییزی، یعنی که هم جمعه بود و هم پاییز، همان جاده‌ای را که بارها با هم رفته بودیم، گز کردم. باران، تازه بند آمده بود و  این وقت پاییز، درخت‌ها براق‌تر شده بودند؛ با آن زرد و نارنجی‌های تازه نشسته روی برگ‌هایشان. ماشین‌هایی که پشت سرم قطار شده و جاده را می‌آمدند، کلافه بودند انگار؛ از بس خواسته بودم زمان کش بیاید، دیر بروم، دیر برسم، دیر برگردم. یکی از همان جاده‌های خاکی را که بعدازظهری، حالا، گلی شده بودند، پایین و دور رفتم. مثل همیشه خوشم آمده بود رد چرخ‌های ماشین را توی جاده گلی دنبال کنم. حالا رسیده بودم به صف همان تبریزی‌هایی که اینجا و آنجای این جاده هستند؛ اینجا و آنجای خاطره تو و من ... سیگار را با آتش سیگار روشن کرده بودم؛ دود پشت دود حواله سینه‌ام. باد از غرب می‌آمد و دود سیگار را عین این ابرهای رقیق و کم‌رمق می‌برد سمت شهر؛ چند متر آن طرف‌تر اما هیچ نشانی دیگر ازشان نمی‌ماند؛ تا بازدم بعدی، تا پک بعدی. همه ته سیگارها را انداختم توی خاکستری که لابد گرمایشان بهانه تدارک چایی برای باغبان یا مسافری بوده. چند هفته بعد که پاییزتر شود، این برگ‌ها همه ریخته‌اند، کسی زیر سایه تبریزی‌ها گلویش را تر نمی‌کند با چایی. رد من هم گم می‌شود؛ با برآمدن اولین آفتاب، با آمدن اولین باران بعدی ... جای تو خالی بود، سینه من می‌سوزد.