ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

199



آرنجت را تکیه داده بودی به لبه پنجره و صورت مهربانت را گرفته بودی توی دست‌هایی که، گفته بودم برایت: نوازش و سحر را با هم دارند.
من ندانسته بودم خیره به پیچ کوچه بودی؛ دورترین تیررس نگاهی که پشت پنجره، سنگر گرفته بود ... باید دلم لرزیده باشد، ندانسته بودم اما