ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

196


در خنده و نوازش‌های تو اکسیری هست؛ گفته بودم روشنا و برق چشمانت سهم از سِحر و معجزه برده؛ مباح و گواراترین‌شان، گفته بودم یاد تو و ماه همزاد شده‌اند بی‌آنکه من از ماه چیزی خواسته باشم؛ بی‌آنکه بدانم ماه، هم تو را، هم مرا می‌بیند یا نه، گفته بودم گرم‌ترین آفتاب هم باوری را نسوزانده که ریشه در اکسیر و سحر و ماه داشته؛ چنین است که یاد تو قاب پنجره حیات من می‌شود؛ پنجره‌ای که آسمان را گم نمی‌کند؛ ابرها را، این نشان دوستی خاک و آب را؛ دوست دارد؛ و همه از شوق خنده و نوازش و روشنای تویِ دل‌آرام.
.