ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

195




دل‌آرامِ خوب! روز اول پاییز، در شهری در همین حوالی، شاعری به دنیا آمده که وقتی نوشته بود «کی‌ام، کی‌ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟»، من گمان برده بودم؛ پیش از حتی به دنیا آمدنم، چشم‌های من در سر او، تو را دیده و خوانده بود ... گفته بود: «مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم ...» و من بعدِ آن، سال‌هاست باور دارم، باد بهانه‌ای جز گیسوی تو ندارد.