۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

193

گفتم این طور که نمی‌شود؛ پیشانی‌ات سهم بوسه‌ی من است؛ میانه آن دو چشم درخشا‌ن‌ات؛ پیش خودم گفته بودم؛ به زمزمه، تو نشنیده بودی. در آستانه در ایستاده بودی؛ موسم رفتن بود. انگار قد من کوتاه‌تر شده بود، تو بلندتر شده بودی؛ دست نیافتنی‌تر ... به صدای تکبیرِ سَحری بیدار شده بودم؛ لختی خیره مانده بودم به سقف، بعد با بغض گفته بودم: سلام دل‌آرام، سلام خوبیِ دنیا، سلام شیرینی رویا؛ پیش خودم گفته بودم؛ به زمزمه، تو نشنیده بودی باز.