۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

174

کسی را سراغ داشتم که دردهایش را دوست داشت، دردها دوست‌اش بودند و از «دوست»، به یادگار دردی داشت و همه دردها را سپرده بود به لحظات طولانی سکوت، و به کاغذهایی که خود می‌نوشت و خود نیز نمی‌خواند و مغرور به این بود که دردهایش را نمی‌فروشد و وقتی رفت، هیچ کس از گنجینه توی دلش خبر نداشت؛ جز «دوست» ... و انگار خوب شناخته بود مرز بین دردی که پَرِ پرواز می‌دهد و دردی که بهانه مضمحل شدن، می‌شود ...
.
خوبی‌ات برقرار، خوشی‌ات مستدام ای «دوست». من چقدر حالم خوب می‌شود از صدا زدن‌ات ...
.
.