۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

نامه‌ی پنجم

دل‌آرامِ دور! سلام
.
نوشته بودم که در مجال مرخصی، به عادت گذشته، چندتایی کتاب تازه گرفتم؛ حالا می‌خواهم لیست‌شان را برایت بفرستم. همه اینها شد چیزی حدود 60 هزار تومان؛ پول حدود هشت کیلو شیره انگوری که لب جاده می‌فروشند، در این روزهای آخر شهریور و نرسیده به ابهر. اگر از مغازه‌ی توی شهر بخواهی بخری، می‌شود پول شش کیلو شیره انگور؛ قاطی ماست و شیر بکنی و بخوری، خیلی خوشمزه می‌شود! تازه همین اواخر یک جفت کفش ملّی خریدم با یک کمربند؛ پولش شد نزدیک صد هزار تومان؛ در مورد کمربند 35 هزار تومانی هم قطعیت حاصل شد که کلاه فراخی سرم رفته!
.
این روزها «سرنوشت فلسفه» برایان مگی را می‌خوانم، حمید گفت برای دانستن از فلسفه، «دنیای سوفی» را از یاد نبر. دنیای سوفی انتشارات هرمس و ترجمه بازیاری را توصیه کرد بین سایر ترجمه‌ها؛ گرفتم‌اش. کتاب «خلقیات ما ایرانیان» از مرحوم محمدعلی جمالزاده را از یک دستفروش خریدم. کپی شده است. به شش هزار تومان. چند صفحه اولش هم نیست! اصل کتاب حدود 50 سال قبل برای بار اول منتشر شده و در مقدمه جمالزاده نوروز سال 45 را تبریک گفته. در نامه قبلی هم که درباره «داستان‌های ناتمام» بیژن نجدی برایت نوشتم. مجموعه داستان «کتاب آذر» از علی خدایی را هم گرفتم. «سمت تاریک کلمات» هم مجموعه داستان است و برگزیده بنیاد گلشیری در سال 84. از حسین سناپور قبلا چیزی نخوانده بودم. در «سمت تاریک کلمات» (انصافا عجب اسم قشنگی روی کتاب گذاشته)، از سه داستان بیشتر خوشم نیامد. از اورهان پاموک هم تا حالا چیزی نخوانده‌ام؛ «نام من سرخ»اش را گرفتم.
.
دل‌آرام! صفهای شلوغ برای بربری و سنگک و زولبیا و بامیه را که می‌بینم، غصه‌ام می‌گیرد. ادبیات مرهم است، راهنماست؛ اما هیچ‌گاه صفی از مردم برای ادبیات و داستان و رمان ندیده‌ام. کاش قارو قور مغز هم صدایی به مراتب قابل شنیدن داشت. این را که می گویم نگذار به حساب این که حالا شش تا کتاب خریده‌ام و خودم را دست بالا می‌گیرم؛ نه! هر بار که کتاب می‌خرم و می‌خوانم تازه متوجه می‌شوم چقدر عقب‌ام. چرا باید تا این سن و سال برسم و این همه، کم کتاب خوانده باشم؟ از مرحوم صفایی حائری خوانده بودم که به بیست سالگی نرسیده، همه رمان‌های معروف و مهم دنیا را خوانده بوده و بعد هم آن همه کتاب نوشته که البته اکثرا مهجورند. یک بار هم جایی بودیم؛ حلقه دور مرحوم علامه جعفری. شعری از یادش رفت، انگشت سبابه‌اش را گذاشت روی آن پیشانی برآمده‌اش و چند ثانیه بعد، شعر یادش آمد. گفت من این شعر را از یازده سالگی ازبرم، شماها اهمیت نمی‌دهید.
حالا کل مغز مرا بچلانی، سه بیت شعر ازبر شده مرتب از آن نمی‌چکد.
.
دل آرام! تو چه کتابی می‌خوانی؟ یا می‌خواهی بخوانی؟ یا می‌خواهی من بخوانم؟
.
بگذار یک پروژه تخیّل‌پرور اینجا، رو کنم، یعنی پیشنهاد کنم. خیلی مهم و جذاب است. توی فیلم The Tourist با بازی آنجلا جولی و جانی دپ، جایی "جانی دپ" می‌گوید: «از جایی که من میام، بزرگترین تعریفی که می‌تونی از کسی بکنی اینه که بگی واقع‌بینه ... من از این متنفرم، دیوونم می‌کنه.» به نظر من هم می‌رسه یک جاهایی باید به جای دیدن واقعیت، تخیل را پرورش داد ... توی «کتاب تردید» بابک احمدی این جمله را از هانس گئورک گادامر (که اصلا نمی شناسم‌اش) خواندم: «تصویری که ما از جهان داریم، ساخته جهان نیست، زاده‌ی زبان ماست.»
.
فکرش را بکن؛ جهان دست «زبان» ما باشد؛ چه گل‌فشانها توان ... با این می‌شود که برویم تا بام خیال، حتی «اون ور ابرا».
.
خداحافظ
.
.
.
**
دل‌آرام نه اِنس است و نه جنّ و نه پری و نه فرشته. کس است و ناکس نیست. سایه است شاید. بیش از هر چه، یک کلمه با معنایی متعالی. خانه‌اش توی خیال؛ حُکما. نامه‌های مرا می‌گیرد... جواب؟ ... نمی‌دانم؛ منتظر هم نیستم البته.
.
.