۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

راز سر به مهرِ چشم هایی که فکر می کنند!


دیشب شب یلدای بی نظیری سپری کردیم به لطف دنیای مجازی و یک ایده خوب! ... بابای یسنا در "چشم هایی که فکر می کنند"، بانی خیری شد برای یک آشنایی فراتر از دنیای مجازی! مهشاد و یسنا کمتر از یک ماه فاصله سنی دارند؛ و یسنا بزرگتر است. جالب است که آشنایی من با "چشم هایی که فکر می کنند" به همان روزهای تولد مهشاد در سه سال قبل بر می گردد، که جدای از نام جذاب وبلاگ، هم سن و سال بودن دختر نویسنده وبلاگ با مهشادِ ما و البته ساکن بودن هر دو خانواده در بندر، مرا مشتری "چشم هایی که فکر می کنند" کرد! ... مهشاد و یسنا اکثر چند ساعتی را که با هم بودیم خوب و خوش بازی کردند و هر از چند گاهی کارشان به جنگ سرد کشید؛ هر دو پرانرژی و هر دو متولد ماهی که ویژگی متولدانش سلطه جویی است! در ضمن من یکی، خوشمزه ترین میگوی عمرم را هم دیشب خوردم! ... به تابلوهای هنری، هم خوشنویسی و هم نقاشی، مادر بزرگوار پیمان هم بسی خیره ماندیم روی دیوارهای خانه مخصوصا تابلویی که برای روز تولد پیمان فرستاده بود ... میزبانان عزیزی داشتیم که یلدای 88 را، ماندگار کردند


یادداشت بابای یسنا درباره دیشب (اینجا)